قصه تو
 گفت: «یک بار هم قصه تو رو می نویسم. اصلاً این هدیه من باشه به تو. بعضی آدم ها به جای هدیه خریدن، برای کسی که دوستش دارن کاری انجام میدن. اگر نقا
شعرهای بی اختیار
سرشب موقع برگشت به خانه، به روزی فکر می کردم که داشت تمام می شد؛ روزی که با این شعر از قیصر امین پور شروع شده بود: این روزها که می گذرد شادم این روزها که می گذرد شادم که می گذرد این روزها شادم که می گذرد... خیلی از ما وقتی صبح ها از خواب بیدار می شویم، تصویری، شعری، ضرب المثلی یا جمله ای بی اختیار ب...
پسِ پشتِ دوستی
گفت: می دونی خیلی وقت ها اون چیزی که میگی یا اون کاری که می کنی مهم نیست و تنها، بودنت و حرف زدنت و کاری کردنته که مهمه؟ با شوخی گفتم: پس لابد اغلب اوقات کاری که می کنم و حرفی که می زنم اصلاً مهم نیست. پس الکی خودمو خسته می کنم. گفت: خب، حرف هات همیشه خوبن ولی یک وقت هایی همین که هستی و میگی، مهمتر ...
پلاسکویی که در روان ما فرو می ریزد
حرف خواهیم زد و خواهیم نوشت. مثل همین کاری که من دارم با این نوشته می کنم. حادثه مهم و تلخیست و باید به هر طریق و با هر تلاشی که شده آن را هضم کنیم. بسیاری از ما، کم یا زیاد آشفته و پریشان شده ایم، خبرهای این حادثه را چک می کنیم و سعی می کنیم کاری برای آرامش از دست رفته مان بکنیم. چیزهای هضم ناشدن
پروانگی
بقیه کارها را سپرده ام به آقای جمشیدی. یکی از باسابقه ترین پرستارهای ماست. خیلی به او اعتماد دارم. هم با تجربه است و هم زبان ِ مردم این شهر را بهتر از من می فهمد. از همان ده سال قبل که به این شهر آمدم، جمشیدی شده است دست راست من. هم در بخش کمکم می کند و هم گاهی وقت ها که نمی فهمم مردم اینجا چه می
بیهودگی
تمام شد. امروز صبح که به بانک می آمدم، تمام راه با خودم فکر می کردم آیا کاری بیهوده تر از این در عمرم کرده ام یا نه؟ "کار بیهوده؟" می ایستم. "مگر کار غیر بیهوده هم وجود دارد؟" آنقدر این کلمه را در ذهنم تکرار می کنم که معنیش را از دست می دهد. این کار را خیلی خوب بلدم. وقتی از چیزی ناراحتم، آنقدر در
خوشی ِ عدم
هیچ چیز تلخ تر از تولّد نیست. از پله ها که پایین می آمدم، این جمله در ذهنم تکرار می شد. به پایین آمدن از پله ها فکر می کردم: اتفاقی کوتاه و معمولی در دل این جهانِ بی نهایت بزرگ. من، یک آدم معمولی، در یک صبح معمولی از پله های یک خانه معمولی پایین می رفتم تا یک روز معمولی را آغاز کنم؛ اتفاقاتی که ه
متمّمی بر یک گفتگوی آشنای قدیمی
سکوتش طولانی شده بود و داشت به بچه هایی که آنطرف پارک بازی می کردند نگاه می کرد. با خودم گفتم: "از اون مکث های همیشگیه، چه خوب". همیشه وقتی لابه لای حرف هایش مکث می کند، حس می کنم گوش خوبی برای شنیدن حرف هاش بوده ام. مکث که می کند یعنی رسیده ایم به یک درِ تازه که باز می شود به دنیای زیبا و همیشه د
اقتصادِ روانی در دهه چهارم زندگی
یکی از چیزهایی که در فاصله بین سی تا چهل سالگی برای آدم مشخص می شود این است که می بینی تصوّرت در مورد خیلی چیزها اشتباه بوده. حالا شاید اشتباه هم نه، لااقل کاملاً درست نبوده، یا حتی کمی معتدل تر از این: به درد خور نبوده، یعنی بیش از آنکه گرهی از تو باز کند برایت مشکل درست می کرده. این یکی از خصلت
دنیای خوب ِ عجیب
پرسید: اگر نگران تأیید دیگران نباشی چه کار می کنی؟ سؤال بی مقدمه و عجیبی بود. گفتم: هومم. نمی دونم. راستش وضعیت ترسناکیه. نمی دونم چه کار کنم. نمی دونم چطور می تونم باشم. گفت: می بینی؟ آدم همش به دنبال آزادیه، بعد وقتی میگن تصوّرش کن هول میشه. گفتم: خب، آخه اونی که من هستم محصولِ بده بستون با محیط
دومینوی روان
گاهی وقت ها روان انسان مثل یک دومینو عمل می کند. کافیست چیزی در جایی از دنیای او فرو بریزد. ویرانی آهسته و آرام امّا تدریجی و پیوسته همه دنیای درون او را فرا می گیرد. تداعی پشت تداعی می آید و این ویرانی پخش می شود در همه روان او. با این همه اما هیمنه این ویرانی دیگر هیچ نسبتی با آن اتفاق اوّلیه و
آشنایی با غریبه
گفت: چند روزه از دست خودم ناراحتم. پرسیدم : چرا؟ غیر از ناراحتی های همیشگی؟ گفت: بی خیال، اونا رو نمیگم. اونطوری که هممون همیشه از دست خودمون ناراحتیم. قصه چیز دیگه ایه. گفتم: خب؟ گفت: چند روز پیش خبر اون تجاوز رو خوندی؟ همون که دو بار پشت سر هم به یک خانوم تجاوز شده بود؟ گفتم: آره. شوکّه کننده
از خواب که بیدار می شویم
از خواب که بیدار می شویم بی پناه ترینیم. چه خواب صبح باشد و چه خواب نیم روز. گویی طفلی هستی بی پناه که هنوز به سپرِ بزرگسالی مجهز نشده ای، هنوز مرزهایت با دنیا مشخص نیست و هنوز لباس توانایی ها و هویتت را به تن نکرده ای. در مرز خواب و بیداری ترس ها شدیدترند، اضطراب ها فراگیرتر و تنهایی ها عمیق تر. ا
جغرافیای ِ شرم
سال های دبیرستان که کلاس زبان می رفتیم، تا صحبت از بحث آزاد سر کلاس می شد، همیشه پایه ثابت این بحث ها صحبت از رابطه دختر و پسر بود. تقریباً همه همسن بودیم با کمی اختلاف و خب، در آن دوران چه بحثی مهمتر، هیجان انگیز تر و جذّاب تر از این بحث. یادم هست همان موقع هم این موضوع برای اغلب ما جالب بود که چطو...
عشق و مرگ - چهار
پیش از اینکه ضرورت(سرطان آبان)، آن دو را از هم جدا کند و قصه این عشق به اجبار به پایان برسد، کاوه می میرد تا مردنِ آبان، این بار نه از سر ِ ضرورت و ناگزیری که از سر اشتیاق و امید باشد. حوالی آخر فیلم، آبان که در بستر بیماری افتاده و به سختی قدم از قدم بر می دارد، معجزه ای از خدا می خواهد؛ اینکه بتوا...
برای همیشه
چند قبر آنطرفتر ایستاده بود. لابه لای زن هایی که همه چادر مشکی به سر داشتند. عینک دودی زده بود و پشتش به او بود. چند لحظه قبل که سینی خرما به دست، از سمت مردها بر میگشت، نیمرخش را دیده بود و تردید نداشت که خود اوست. چقدر چادر مشکی به او میآمد. تازه باران آمده بود و مهتاب چادرش را با دست گرفته بود که...
موهبتِ بزرگسالی
بزرگ شدن، هیچ موهبتی نداشته باشد این یکی را دارد که با تمام وجود حس میکنی: "این نیز بگذرد". کودک که هستی، اتفاقات، خوب یا بد، زود فراموش میشوند. از اتفاقی بد به سراغ یک بازی میروی و برای اتفاق بد دیگر، بازی جدیدی دست و پا میکنی. حجم زمان آنقدر برایت بزرگ هست که همه ناخوشیها را ببلعد و فقط اندکی بعد ...
رنج های زدودنی-1
چقدر آزارنده است وقتی کسی خودش را در موقعیتی قرار می دهد که "انتظار می رود همه چیز را بداند". گاهی خود فرد چنین نمیکند و این دیگران اند که او را در چنین موقعیتی قرار میدهند. خیلی وقتها هم پای ِ همه چیزِ همه چیز در میان نیست، بلکه صحبت از همه چیزِ یک رشته خاص یا یک فن ّ خاص است. مثلاً مکانیکی هستی که...
از بی حوصلگی تا مرگ
گاهی اوقات یکی از سخت ترین کارها نشستن سر کلاس یا جلسه ایست که به هر دلیل حواست آنجا نیست؛ مثلاً موضوع جلسه خسته کننده است یا ارائه اش خوب نیست یا خودت خسته ای و ... . در هر صورت، وقتی نمی توانی موضوع بحث را دنبال کنی، مدام در صندلی ات جابجا می شوی، روی کاغذ شکل های عجیب و غریب می کشی، جمله بی ربطی ...