خرید بک لینک

یکی از چیزهایی که در فاصله بین سی تا چهل سالگی برای آدم مشخص می شود این است که می بینی تصوّرت در مورد خیلی چیزها اشتباه بوده. حالا شاید اشتباه هم نه، لااقل کاملاً درست نبوده، یا حتی کمی معتدل تر از این: به درد خور نبوده، یعنی بیش از آنکه گرهی از تو باز کند برایت مشکل درست می کرده. این یکی از خصلت های این بازه از عمر است. دیگر نه آن همه انرژی سال های قبل را داری که درست و نادرست یا به جا و بیجا، این انرژی ها را صرف کنی و نه دیگر مثل آن زمان، بی تجربه و خامی که بتوانی باورهای دیگران را به خودت ببندی و برای خطاهای فکری دیگران یا انتظارات آن ها یا خوشایند و بدآیندشان عمرت را هزینه کنی. خلاصه اینکه این دوره از عمر ویژگی هایی دارد که آدم را در مورد خیلی از باورهایش به تأمل وا می دارد. البته تأمل هم نکنی، خیلی از باورهات ناگزیر تغییر می کنند یا حتی چشم که باز می کنی می بینی خیلی چیزها در روانت تغییر کرده و تو از آن ها بی خبر بوده ای. مثال های زیادی می توان زد. امّا یکی از آن ها چند روزیست ذهنم را درگیر خودش کرده. شاید شما هم با من در این مورد همدل باشید، شاید هم نباشید. امّا هر چه هست حس می کنم تصوّر کلی بسیاری از ما در مورد کارهای مهم و غیرمهم، در مورد وقت های مفید و غیرمفید و در مورد کفایت داشتن و کفایت نداشتن باعث خیلی از درد و رنج های ما می شود. انگار یک تقسیم بندی ای داریم بین کارهای مهم و مفید و کارهای غیرمهم و بی فایده و فقط زمانی که مشغول آن کارهای مفید و مهم هستیم حس خوبی داریم و فکر می کنیم آدم به دردخوری هستیم و احساس کفایت می کنیم، امّا وقتی کارهای غیرمهم و از نظر خودمان( یا شاید دیگران) بی فایده ای انجام می دهیم، احساس بی کفایتی و اتلاف وقت می کنیم. بعد، مسئله این می شود که فلان کار خاص در کجای این تقسیم بندی می گنجد؟ مثلاً رسیدن به نیازهای خود، تفریح کردن، وقت گذراندن با خانواده و دوستان، یا پرداختن به مسائل و نیازهای افراد خانواده کجای این تقسیم بندی می گنجند؟ اگر جزء کارهای مهم و مفید باشند که خب، حس خوبی نسبت به آن ها داریم و با اشتیاق انجامشان می دهیم، امّا اگر جزء کارهای غیرمهم باشند، وقتی مشغولشان هستیم احساس بیهودگی می کنیم و حس می کنیم وقت و عمرمان دارد تلف می شود. این اصلاً چیز کمی نیست. خیلی وقت ها خیلی از مهمترین چیزها و خیلی از بهترین تجربه ها را به خاطر همین تصوّر از دست می دهیم.

امّا قصه چیزی فراتر از این هاست. انگار نیاز به نوعی بازنگری در باورهایمان داریم : مهم و غیرمهم برای چه کسی؟ چرا؟ برای چه هدفی؟ اصلاً مگر امور زندگی آدم اینقدر از هم قابل تفکیکند؟ یک وقت نگاه می کنی و بینی همه توش و توانت را گذاشته ای برای پیشرفت، برای کسی شدن، برای سری در میان سرها در آوردن، برای رشد حرفه ای، برای افزایش درآمد و ... . بعد هر کاری در راستای این ها باشد را مهم می دانی و جدیشان می گیری و بقیه کارها می شوند وقت تلف کردن. خب، شاید مقتضای برهه ای از سن چنین چیزی باشد، ولی زمانی می رسد که از خودت می پرسی "این همه برای چه؟" زمانی می رسد که از خودت می پرسی مگر زندگی چیزی مستقل و ورای من است؟ فکر می کنی مگر قرار است با زندگی ام چیزی را جبران کنم یا کاری برای کسی انجام بدهم؟ می بینی یک طوری داری با زندگیت تا می کنی که انگار بدهکار کسی هستی. کم کم حس می کنی آن مهم ها آنقدرها هم که نشان می دادند مهم نیستند و آن کم اهمیت ها هم آنقدر که به نظر می رسیدند کم اهمیت و بی فایده نیستند. می بینی اصلاً زندگی یک جاهایی نیاز به وقت تلف کردن دارد، یک جاهایی باید خودت را رها کنی. باید دست از مقایسه کردن برداری و خودت را بپذیری. می بینی خیلی از آن چیزهایی که یک زمانی مهم بوده حالا برایت کاملاً بی معنی شده اند و اصلاً تعجب می کنی چطور چنین چیزهایی را با آن همه اشتیاق پی می گرفتی. راستش تردید ندارم اگر دست از این بازی ها بکشی، از قضا همان چیزهای مهم را هم بهتر و راحت تر به دست می آوری. نگاه که می کنی بینی تا پیش از این داشتی با کت و شلوار توی زمین فوتبال می دویدی و حس می کردی اگر این لباس ها را در بیاوری به توپ نمی رسی یا از زمین بیرونت می کنند یا با انگشت نشانت می دهند. دقیق که می شوی می بینی اصلاً بخشی از مشکل، همین لباس و هیئت و شمایل بوده.

خلاصه اینکه حس می کنم لااقل خودم در این فضا دم زده ام و نا و رمق ِ روانم را زیاده از حد کشیده ام. راستش چیزی که می گویم هنوز تمام و کمال برای خودم هم روشن نیست. یعنی صرفاً یک ایده و نظر است و آنقدرها که باید به عملم در نیامده. ولی هر چه هست، مسئله قابل تأملیست و این روزها بیشتر در موردش فکر می کنم.


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 5:46

صفحه بندی