گفت: «یک بار هم قصه تو رو می نویسم. اصلاً این هدیه من باشه به تو. بعضی آدم ها به جای هدیه خریدن، برای کسی که دوستش دارن کاری انجام میدن. اگر نقاش بودم صورتت رو نقاشی می کردم. مثلاً وقت هایی که غمگینی یا توی فکری، یا وقت هایی که توی سرت یک دنیا فکر جذاب و هیجان انگیزه و داری به یک جای دور نگاه می کنی. یا وقت هایی که چشماتو بستی امّا بیداری و هنوز نخوابیدی. ولی خب، من نقاش نیستم و از عهده این کار برنمیام. اما دوست دارم قصه تو رو بنویسم. این کارو کم و بیش بلدم». دختر نگاهی کرد و گفت: «چیز خاصی توی قصه من نیست. من اصلاً قصه ای ندارم که بخوای بنویسی». و با شوخی ادامه داد: «بیا به جای نوشتن قصه من، برام آب انار بخر. دلم یک چیز ترش میخواد». پسر گفت:« گفتم که من قصه تو رو می نویسم. قرار نیست خودت قصّه خودتو بنویسی. مطمئن باش وقتی من بنویسم حرف های زیادی برای گفتن هست. کلی ماجرای عجیب و شنیدنی توی قصه تو وجود داره. یک روایت پیچیده و تو در تو با کلی هیجان و تعلیق و ماجراجویی». دختر گفت: «هیجان و تعلیق و ماجراجویی که میشه هنر داستان نویسی تو، و خب این ها ربطی به زندگی من ندارن. زندگی من معمولیه. اگر تو می تونی هیجان انگیزش کنی این به تو بر می گرده، نه به من». پسر گفت: «فکر می کنی قصه هر آدمی رو میشه نوشت؟ یا میشه قصه هر آدمی رو با کلی هیجان و تعلیق همراه کرد؟ » دختر گفت: «من فکر می کنم قصه هر آدمی رو میشه نوشت. هر آدمی! حتی معمولی ترین آدم ها. کافیه یک داستان عاشقانه از قصه یک نفر دیگه برداری و یواشکی بذاری لای قصه اون آدم. مرگ هم که توی قصه همه هست، از دست دادن و تراژدی هم همینطور. خب، ترکیب همه این ها میشه یک داستان پرکشش. می تونی امتحانش کنی. قصّه تک تک فروشنده های توی این مرکز خرید رو میشه نوشت. همینطور هم قصه تک تک مشتری هاشون رو. به اون زن نگاه کن. اونی که داره از درِ اون مغازه میاد بیرون. میشه یک قصه خوب از زندگی اون آدم نوشت. میشه از چین های روی صورتش شروع کرد و از دردهاش نوشت و همینطور توی زمان برگشت به عقب، تا زمان تولّدش توی یک خونه معمولیِ وسط شهر. میشه فکر کرد لابد پدرش رو چند سال بعد از این اتفاق از دست میده و همینطور قصشو ادامه داد». پسر گفت: «پس احساسات نویسنده چی میشه؟ وقتی میگم میشه نوشت، منظورم هم امکان نوشتنه و هم اشتیاق نوشتن». دختر گفت:«خب، مگه تو تا حالا برای پول داستان ننوشتی؟ اون جایزه ادبی دو سال پیش رو یادت رفته؟ یا اون داستان دنباله دارت توی مجلّه سپیده صبح؟ خب، اینا میشن انگیزه». پسر که مثل همیشه بین لذّت بردن از سرسختی دختر و ناکامی در ابراز احساساتش سردرگم شده بود، گفت: «امّا من قصه تو رو به خاطر خودت می نویسم و اصلاً هم دِرام الکی بهش اضافه نمی کنم. من میخوام قصه اون آدمی رو بنویسم که توی ذهن منه. قصه آدمی که از پشت این چشم هام می بینم». و به چشم هایش اشاره کرد. دختر گفت:« قصه یک آدم معمولی، با تجربه های معمولی، توی یک جهان معمولی». پسر پی حرفش را گرفت و گفت: «توی یک رابطه معمولی، با یک آدم معمولی که میخواد یک داستان معمولی بنویسه و توی یک بعدازظهر معمولی به اون دخترمعمولی هدیه بده». دختر خندید و گفت: «حسابش از دستم در رفته». پسر پرسید: «حساب چی؟» دختر گفت: «حساب ِ دفعاتی که تو با سرسختیت روی منو کم کردی». پسر گفت:« ولی دلم میخواد یک قولی بهت بدم». دختر پرسید:« چه قولی؟» پسر گفت: «اینکه توی داستانم، سرسختیت رو تا آخر ادامه بدی و هیچ وقت کوتاه نیای». دختر گفت:« خب، این که خوب نیست. می بینی که وقتی کوتاه میام از دستم راحت میشی». پسر گفت: «خب ، منظور منم همینه. دوست ندارم هیچ وقت از دستت راحت بشم. توی داستان من، تو تصمیم می گیری با من بمونی و سرسخت تر از همیشه پای تصمیمت وامیستی. هر قدر هم معمولی، من میشم مخاطب خاص داستانت و تا آخرین صفحشو می خونم. با هیجان و اشتیاق زیاد. گاهی اوقات باخودم فکر می کنم چه داستان جذابی میشه. پر از هیجان و تعلیق و ماجراجویی».
دختر لبخندی زد و برای مدّت طولانی سکوت کرد. پسر با خودش فکرد: یکی از همان تعلیق های قصه تو.
برچسب:
نویسنده: سارا شجاعی