خرید بک لینک


نمی شود آدم همه حقیقتهای مربوط به زندگی را فقط توی حال خوبش بفهمد. هم منطقاً نمی شود و هم عملاً نمی شود. امتناع منطقی اش به کنار، عملاً هم شدنی نیست. یعنی اصلاً نمی شود آدم همه چیز را در حال خوبش بفهمد. یک سری چیزها هستند که فقط وقتی غمگین یا مضطرب یا ترسیده ای به چشمت میآیند و خب، همه این چیزها هم محصول ترس یا غم و اضطراب آدم نیستند. یعنی اینطور نیست که چون حالت خوب نیست جهان را اینطوری میبینی. این هم هست، واقعاً هم هست. یعنی اصلاً وقتی حال آدم بد است، جهان در نظرش عوض میشود. امّا همه اش این نیست. اصلاً اگر قرار باشد این حرف را بزنیم، باید بگوییم وقتی حال آدم خوب است هم چیزها را طور متفاوتی میفهمد. و خب، حرف درستی هم هست. اصلاً حال خوب یا بد، هر دوشان یک سری چیزها را از چشم آدم پنهان میکنند و یک سری چیزها را میآورند جلوی چشم آدم. درستترش این است که بگوییم آدمها از پشت عینکِ احوال خودشان جهان را میبینند و جهان در تجربه آدمها اصلاً یک چیز واحد نیست.

حالا این حرفهای فلسفی به کنار، سادهاش این است که آدم یک وقت در غم و خستگی چشم باز میکند و یک چیزهایی را در مورد عالم میبیند که هیچوقت توی خوشی به چشمش نمی خورند، همینطور هم وقت خوشی. آن وقت هم یک سری چیزها به چشم آدم میآید که وقت غم به چشمش نمی خورند. ولی خب، من فکر میکنم آدم توی غم چیزهای زیادتری از زندگی دستگیرش میشود. این یکی از آن باورهای بیدلیلِ من است که اگر دلیل بخواهید فقط میتوانم بگویم من اینطوری حس میکنم. وقتِ خوشی انگار آدم نشسته است توی یک ماشین و دارد با سرعت صد کیلومتر بر ساعت از کنار چیزها عبور میکند. اصلاً خیلی چیزها به چشمش نمی آیند. دیده شدن خیلی چیزها اصلاً محصولِ آهستگی است و خب، از قضا اغلب ما آدمها هم آهستگی را بیشتر توی حالت غمگینی تجربه میکنیم. حرف اضطراب را که اصلاً نزنید. چند خط بالاتر گفتم که آدم یک چیزهایی را توی اضطراب میفهمد، امّا همان موقع هم تردید داشتم. اصلاً انگار توی اضطراب درهای جهان به روی آدم بسته میشود. توی خوشی هم اغلب اوقات آهستگیِ دیدن این چیزها پیش نمیآید و تنها توی غم یا یک جور فراغتِ غریب و نادر است که برخی جزئیات زندگی خودشان را پیش میکشند و میآورند جلوی چشم آدم. انگار خیلی چیزها به آدم میگویند عینک غم و آهستگی را بزن تا واضح بشویم، تا از توی سوراخهایمان بیاییم بیرون. وقتی که تند میروی یا توی اضطراب، دور خودت میچرخی، خودمان را میکشیم کنار تا زیر دست و پای خوشیها یا کلافگیهات له نشویم. یکی از چیزهایی که به وقت غم و آهستگی خودش را میکشد جلو، همین واقعیت تکراری است که زندگی چیزی جز همین که تجربه میکنیم نیست. آدم وقتی حال خوبی دارد این حرف را باور نمی کند. فکر میکند زندگی همیشه آنجاست، همیشه چشم انداز یک جور پُری، یک جور سیریِ مدام، یک جور سلامتی و خوشی مدام را پیش روی خودش میبیند. فکر میکند زندگی قرار بوده این چیزها را به آدم بدهد و از بدِ حادثه و اتفاق است که این چیزها را از آدم دریغ کرده. وقتی حال آدم خوب است فکر میکند دنیا قرار بوده جای خوشی و لذّت همیشگی باشد و اینکه سخت شده لابد علّتی دارد. آدم در حال خوشی سر باز میزند از قبولِ اینکه زندگی چیزی جز همین ترکیب خوشی و غمی که تجربه میکنیم نیست و قرار هم نبوده باشد. یعنی قرار نبوده همیشه خوشی باشد، قرار نبوده همیشه پُر باشد. زندگی همین چیزی است که تجربه میکنیم. همین خوشیهایی که اتفاق میافتند و بعد بی هوا ناخوشیای به دنبالشان میآید یا ناخوشیهایی که کش پیدا میکنند و یک هو دری باز میشود و تغییر میکنند. آدم توی غم، بیشتر پذیرش این را دارد. ممکن است بگویید توی غم هم آدم فکر میکند جهان از اساس غم و رنج و بدبختی است. آن وقت باید بگویم حق با شماست. این را که بگویید من خیلی متواضع میشوم و چند قدم میروم عقبتر و میگویم: راستش این تعمیمی که دادم به جا نبود. درستش این بود که همه این حرفها را به جای آدمها و از زبان آنها، در مورد خودم و از زبان خودم بنویسم. احساس من این است که تازه بعدِ این همه سال، دارم آرام آرام در دل یک سری غمهام و در دل یک سری آهستگیهایی که دیگر فقط خودم و تنها خودم کلیدشان را دارم، به این نتیجه میرسم که زندگی قرار نبوده فرش قرمز پهن کند پیش پای آدم، زندگی میوه درهمیست که اصلاً نمی شود چیزی از آن را جدا کرد؛ نه غمش را و نه خوشی اش را. زندگی همین است. قبول کن و هر روز صبح که از خواب بلند میشوی با خودت بگو هرچه پیش آمد، من مردِ روبرو شدنش هستم. پیش میروم و تا زنده ام با همه چیزش میسازم. زندگی همین و همینجاست و نه چیز دیگری که قرار بوده اتفاق بیفتد و کسی جلوی آن را گرفته است.

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 21:32

صفحه بندی