خرید بک لینک

دوست داشتم جمله ام را با تعبیر «آدمیزاد» شروع کنم و بگویم «آدمیزاد اینطوری است که ...» دیدم راستش من خودم را هم نمی شناسم چه برسد به «آدمیزاد»، یعنی به آن جوهرِ همه آدمها که انگار توی همه هست و میشود در موردش حکم کلّی داد. دیدم اصلاً وقتی مینویسم «آدمیزاد»، میخواهم بی حوصلگی ام را پنهان کنم پشتِ این تعبیرِ گل و گشاد، یا پنهان بشوم پشتِ بقیه آدمها و نبینم دارم چه کاری با خودم و زندگیم میکنم. خلاصه اینکه دست کشیدم از حرف زدن در مورد «آدمیزاد»، «ما انسانها»، «آدم» و ... و گفتم بگذار با زبانِ خودم بنویسم. بالاخره چند نفری مثل من هستند و از راه دور، با این نوشته جمع میشویم سر یک میز و آنجا میتوانیم بگوییم «ما اینطوری هستیم که ...». من سرِ رشته را میدهم دستِ خودم و شما، سر میز که جمع شدیم، هر کدام که دلتان خواست بگویید «ما ...» و حرفهای خودتان را هم به این چیزها اضافه کنید.

من اینطوری ام که خیلی وقتها با عقل خودم به تحلیلی میرسم در مورد سیاست، جامعه، روان انسان، نظم جهان و اینجور چیزها، و بعد آن را اینطرف و آنطرف مطرح میکنم. در موردش با دیگران حرف میزنم و با خودم فکر میکنم اگر این همه سال کتاب خوانده ام و شصت تا مدرک تحصیلی گرفته ام از این دانشگاه و آن دانشگاه، لابد دارم حرف حساب میزنم. خیلی وقتها هم بقیه میگویند «بله، حرف حساب میزنی»، «درسته»، «چه جالب» و از این قبیل تعریفها. دمشان گرم. وقتی این حرفها را میزنند خوشم میآید از خودم و فکرهام. ولی نمی دانم چرا کمی که میگذرد ملول میشوم از حرفهام و تازه میفهمم چقدر خطا و اشتباه در آنها بوده و چقدر حواسم نبوده به خیلی چیزها. نمی خواهم مو را از ماست بکشم، ولی عیبِ خیلی چیزها همان حُسن آنهاست وقتی که از حد میگذرد. قصّه ذهن من هم چنین چیزی است. گیجم میکند. تا چیزی از پرده گوشم میگذرد، انگار میافتد لای کمانِ حلّاجی(پنبه زنی) و همینطور دنگ و دنگ مشته میخورد رویش تا دل و روده اش بریزد بیرون و ببینم آن ته تهِ آنچه شنیده ام چیست و چطور میتوان از همه چیزش سر درآورد. حالا تا اینجاش هم بد نیست. کار از جایی بد میشود که خیال میکنم تهِ قصّه را در آورده ام. اگر به تجربه همین سی و چند سالِ خودم هم نگاه کنم میبینم هر موقع رسیده ام به چنین حسی، جهان آب سرد ریخته روی سرم. آنقدر که فکری شده ام نکند همه چیز را همینقدر نصفه نیمه شناخته ام. حیرت میکنم از این همه وهم و خیال. کاش به آدم مدرک تحصیلی ندهند. وهم برش میدارد. کاش هر کس هر کتابی که میخوانَد بگذارد سر کوچه تا جلوی چشمش نباشد، تا خیالات برش ندارد و فکر نکند سر از چیزی در آورده با خواندن این صد یا دویست صفحه کتاب. تازه دارم از این جهل پیچیده ای که میگفتند سر در میآورم: «توهّمِ دانشِ آدمهایی کتابخوان» که یک جور حسِ فهمیدن زندگی تویش هست ولی وقتی عمیق میشوی و خیره خیره که نگاهش میکنی، میبینی پر از خطاست و اصلاً آن چیزی نیست که در آغاز به خیالت میرسید.

این روزها از خودم میپرسم آیا زندگی همین است؟ همین خواندن و خواندن و خواندن؟ شاید عرفا راست میگفتند که جهان تجربه کردنی است و نه فهمیدنی. حالا آدم سری به خواندن هم میزند وسطِ تجربههایش، ولی آیا همه اش همین است؟ تمشیتِ جهانِ عاطفی با کتابها شدنی است واقعاً؟ ممکن است خیلیهای شما به این مشکل برنخورده باشید، خیلیهایتان هم شاید با من هم کاسه باشید. امّا عجیب است که توی این سی و چند سالگی، به آن دورها که نگاه میکنم، یک جایی نزدیکِ افق، چیزی به چشمم میآید. چیزی که انگار هیچ وقت تا به حال ندیده بودمش. چیزی ناشناخته که نمی دانم چیست امّا هر بار این فکر را به ذهنم میآورد که توی تصویرم از زندگی چیزی را جا انداخته ام. چیزی که نمی دانم چیست و نمی دانم چطور میشود گیرش آورد.

این روزها حس میکنم سکوت از همه چیز به حقیقت جهان و به زندگی نزدیکتر است. شاید این گرد و خاک که بنشيند آن چیز ِدورِ توی افق را بهتر ببینم. نمی دانم. این روزها دلم سکوت میخواهد. یک سکوت طولانی، یک سکوت خیلی طولانی.

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 21:32

صفحه بندی