خرید بک لینک

گاهی اوقات تصویری به ذهن آدم می آید که نه می توان جلوی از راه رسیدنش را گرفت و نه می توان کاری برای تداعی های همراه با آن کرد. سر شب، تصویرِ پررنگی، یک هو به ذهنم هجوم آورد: تصویر تنهاییِ دختر جوانی در شهری غریب، با جنینی در درون رحِم. پسر جوانی که تا همین چندی پیش دنیای روشنی را به او نوید می داد، حالا که حامله است، با او مثل یک غریبه و بدتر از آن رفتار می کند؛ او را به خانه یکی از دوستانش برده تا جرّاحی نابلد از راه برسد و جنین او را سقط کند، و بعد دختر را رها کند و برای همیشه از او فاصله بگیرد. این بخشی از فیلمی بود که چند سال پیش دیدم و گمان نمی کنم اتفاق چندان نادری باشد. بلافاصله بعد از این تصویر، مدام چنین تعبیر هایی به ذهنم می آمد: تنهایی یعنی این، تنهایی ِ همراه با درد، تنهایی ِبی معنا، تنهایی ِ همراه با بی کسی، سردرگمی، بی پناهی. پیش خودم فکر می کردم چرا اینقدر این دختر تنهاست و چطور این همه بی پناه شده است؟ پسری که تا همین چندی پیش دریچه ای به دنیای صمیمیت و لذّت بود، حالا ترسیده، از دوستی با او سر باز می زند و مثل غریبه ها با او رفتار می کند. انگار اوست که باید تقاص ِ این اشتباه یا گناه دو نفره را پس بدهد. انگار او چون دختر است بار گناهی ذاتی را به دوش می کشد و اگر تقصیری هست از اوست. او گناهکار است چون بدنش در اثر فرایندی که به مرد لذّت می دهد، بچه تولید می کند.

دختر تنهاست، چون می داند آن سوی قصه هم پناهی برایش نیست. نه می تواند از این رنج و اضطراب با پدر و مادرش یا هر کس دیگری صحبت کند و نه می تواند امید التیام یا تسکینی از سوی آنان داشته باشد . او تنهاست و باید همه چیز را در این شهر غریب تمام کند و دوباره به خانه برگردد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است. او تنهاست، مثل هر دختر دیگری که باید رازِ همبستری با کسی که رهایش کرده و دوست داشتنش را به هیچ گرفته به دوش بکشد، او تنهاست همانند کسی که بار گناهی ذاتی را به دوش می کشد.

وقتی این تصویر دوباره و چندباره در ذهنم مرور می شود، با خودم می گویم بله، تنهایی یعنی همین: یعنی کسی نباشد که آنچه هستی را بپذیرد، بخواهد، دوست داشته باشد، تو را بشنود، ببیند و لمس کند. تنهایی یعنی به خاطر گناهی ذاتی، سرگردان و آواره بودن.

برچسب: نویسنده: سارا شجاعی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 1:04

صفحه بندی